آن شاه سواران

دیرست که دلدار پیامی نفرستاد
ننوشت کلامی و سلامی نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پیکی ندوانید و پیامی نفرستاد
"حافظ"
دردکشان

بس تجربه کردیم درین دیر مکافات
با دردکشان هر که در افتاد بر افتاد
"حافظ"
چهاست در سر این قطره محال اندیش

خیال حوصله بحر می پزم هیهات
چهاست در سر این قطره محال اندیش
بکوی میکده گریان و سرافکنده روم
چرا که شرم همی آیدم ز حاصل خویش
بنازم آن مژه شوخ عاقبت کش را
که موج میزندش آب نوش از سر نیش
ز آستین طبیبان هزار خون بچکد
گرم بتجربه دستی نهند بر دل ریش
تو بنده گله از پادشه مکن یارا
که شرط عشق نباشد شکایت از کم و بیش
به آن کمر نرسد دست هر گدا حافظ
خزینه بکف آور ز گنج قارون بیش
سحر ز حاتف غیبم رسید مژده به گوش
که دور شاه شجاعست می دلیر بنوش
شد آنکه اهل نظر بر کنار می رفتند
هزار گونه سخن در دهان و خود خاموش
حافظ
مرغ حزین
ای که با گوشه ی چشمی دل ما شاد کنی
بهتر آن نیست کزین مرغ حزین یاد کنی
دیگر امید ندارم که دل آباد شود
گرتو باز آیی و این غمکده آباد کنی
روی خوش مایه ی خون ریزی و دل افروزی است
تا تو ای غنچه چه با حسن خداداد کنی
می توانی که چو لیلی بنوازی مجنون
یا چو شیرین دل خون حاصل فرهاد کنی
آن غلامی که تو را قدرت اطعامش نیست
حکم آن است که از بند خود آزاد کنی
هیچ رزمنده به پیکان و به شمشیر نکرد
آنچه با روی گل و قامت شمشاد کنی
گرچه آن گل نفرستاد پیامی «محزون»
شرط انصاف نباشد که تو فریاد کنی
تعمیرات!

وبلاگ در دست تعمیر!!
لطفا بعدا بیایید!
مست گیری!
![]()
اگر قرار است که در شهر مست گیرند
باید هر آنچه را که هست گیرند!
عطار
نسیم خوش خبر

ای دل ریش مرا بر تو بسی حق نمک
حق نگه دار که من میروم الله معک
تویی آن گوهر پاکیزه که در عالم قدس
ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک
در خلوص منت ار هست شکی تجربه کن
کس عیار زر خالص نشناسد چو محک
گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم
وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک
بگشا پسته خندان و شکرریزی کن
خلق را از دهن خویش مینداز به شک
چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
چون بر حافظ خویشش نگذاری باری
ای رقیب از بر او یک دو قدم دور ترک
خوش خبر بادی ای نسیم شمال
که بما میرسد زمان وصال
حافظ
افق روشن

روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبائی را خواهد گرفت.
روزی که کم ترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادی ست.
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل
افسانه ئی ست
و قلب
برای زندگی بس است.
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف ، زندگی ست.
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.
روزی که تو بیائی ، برای همیشه بیائی
و مهربانی با زیبائی یکسان شود.
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...
و من آن روز را انتظار میکشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم.
احمد شاملو
در لحظه

به تو دست می سایم و جهان را در می یابم ،
به تو می اندیشم
و زمان را لمس میکنم
معلق و بی انتها
عریان.
می وزم ، می بارم ، می تابم.
آسمان ام
ستارگان و زمین،
و گندم عطرآگینی که دانه می بندد
رقصان
در جای سبز خویش
از تو عبور می کنم
چنان که تندری از شب
می درخشم
و فرو می ریزم
احمد شاملو
منه بد حال...

من شکسته بد حال زندگی یابم
در آن نفس که به تیغ غمت شوم مقتول
چه جرم کرده ام ای جان و دل بحضرت تو
که طاعت من بیدل نمیشود مقبول
چو بر در تو من بی نوای بی زر و زور
به هیچ باب ندارم ره خروج و دخول
کجا روم چکنم چون کنم چه چاره کنم
که گشته ام ز غم و جور روزگار ملول
خراب تر ز دل من غم تو جای نیافت
که ساخت در دل تنگم قرارگاه نزول
بدرد عشق بساز و خموش کن حافظ
رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول
حافظ

